مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
182
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نظاره ميكرد . ناگاه چشمش بنور الدين مصرى افتاد . او را جوانى ديد ماهروى و سروقامت و بديع شمايل ، چنان كه صفت گويندگان در وصف او گفتهاند : نگار من چو بر سيمين ميان زرينكمر بندد * هرآنكو را ببيند دل كى اندر سيم و زر بندد گهى از مشك زلف او حمايل در گل آويزد * گهى از قير جعد او سلاسل بر قمر بندد چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك ، بستهء كمند محبت نور الدين شد و روى بدلال كرده ، گفت : آيا اين جوان بازرگان كه در ميان بازرگانان نشسته ، هيچ بر من مشترى نشد و در قيمت من نيفزود ؟ دلال جواب داد : اى خاتون ، اين جوان ، غريب و از مردمان مصر است . پدر او در مصر از بزرگان بازرگانان است و او ديرگاهى است كه در نزد يكى از ياران پدر خود مهمان است و او در تو از فزونى و كاستى سخنى نگفت . آنگاه ، كنيزك ، انگشتر ياقوت گرانقيمة از انگشت خود بدر آورده ، با دلال گفت : مرا نزد اين جوان نكوروى بر . اگر او مرا شرى كند ، من اين انگشترى در مقابل رنجهائى كه امروز بردهء ، به تو دهم . دلال فرحناك گشته ، او را بنور الدين رسانيد . كنيزك در شمايل نيكوى او تامل كرده ، ديد در خوبى چنانست كه شاعر گفته : چون بنشيند به ماه ماند و خورشيد * ماهش خوانم نه ماه و هور بمنظر كبك قدحكش كه ديده سرو كمانكش * ماه بمجلس كه ديده هور بلشكر دل بربايد همىز شوخ دو بادام * جان بيفزايد همىبلعل دو شكر